می خواهم باز بنویسم بی پرده تر از قبل
اما سالی ست که قفل شده ذهن و دستم...


دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند


دلم می خواست تو را در عصر دیگری می دیدم
و در عصر دیگری دوستت می داشتم
در عصری مهربان تر و شاعرانه تر
عصری که عطر کتاب ، عطر یاس و عطر آزادی را بیشتر حس می کرد
دلم می خواست تو را
در عصر شمع دوست می داشتم
در عصر هیزم و نامه های نوشته شده با پر و پیراهن های تافته ی رنگارنگ
نه در عصر قرص های وهم آور ، ماشین های فراری و شلوارهای جین
دلم می خواست تو را در عصر دیگری می دیدم
عصری که در آن گنجشکان ، پلیکان ها و پریان دریایی حاکم بودند
عصری که از آن نقاشان بود ، از آن موسیقی دان ها ، عاشقان ، شاعران ، کودکان ، و دیوانگان
دلم می خواست تو با من بودی
در عصری که بر گل و شعر و بوریا و زن ، ستم نبود
ولی افسوس
ما دیر رسیدیم
ما گل عشق را جستجو می کنیم
در عصری که با عشق ، بیگانه است


گاهی دوست داری تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی
گاهی دوست داری دست حوایی ات پر از هوای دستان آدم شود
و بچینیم با هم همه میوه های ممنوعه عالم را تا دوباره از اینجا هم بیرونمان کنند !
دست خودت نیست ، زن که باشی
ترس های کوچکی داری
به بزرگی همه ی بی عدالتی هایی که به جرم زنانگی محکومت می کنند.
باید همیشه مهربان باشی و صبور
حتی وقتی قلبت را از سینه ات بیرون می کشند و هزار تکه اش می کنند.
دست خودت نیست ، زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را خوب بلدی
و همه آتش زدنها را !





نفسم می گیرد
در هوایی که نفس های تو نیست...



می خواهم در گوش سالمت زمزمه ها کنم
فرصت بده تا خود را ابتدا در تو بیابم ...


زبانم در دهان باز بسته است
هر چه بباید گفت،
تو بگوی ،
که ناگفته نماند...
و
هر چه بباید کرد،
تو بکن ،
که ناکرده نماند...


و خدا بالاترین اولویتش
به امید آنکه
به جبران سالها بی او گردی
باز والاترین اولویت خدایش گردد...


و حرف آخر عشق.
برای رسیدن به عشق ناب
چون ققنوس باید از آتش باید از سرا پا سوختن در سکوت و تنهایی ، بگذری ...


از نسل تباری رو به انقراض!
بی توجه به غمزه های ظاهری صورتها و مادیت ها
قیام کرد به نماز
به نیت قربه الی العشق
به تکرار اهدنا الصراط المستقیم
به سلوک در صراط الذین انعمت علیهم
پ.ن:عشق ناب
تنها در جام راست گشتگان به تعالی و تعادل می رسد ...


تو آفتاب سرزمینم خواهی شد و من آفتابگردانت.
هنوز طلوع نکرده ای.
و من بر تو وفادارم و
رو به خاک
رو به غروب
رو به تیرگی
وا نمی شوم ...
* پ.ن: رفیق قافله تو ، اسیر فاصله نیست که با تو دل ، سفر لامکان خواهد کرد ...


خانه خداست .
و تنها خادمان عابد ، در آنجا ماندگار ابدی اند.
وقت آمدنت، برای قلبت:
روزی حداقل سه نوبت، نماز عشق بخوانم به همراه یک دور تسبیح ،تکریم و ستایش و شکر.
و در آن به تفسیر عشق پردازم و آیه نور را مدام تلاوت کنم
و درٍ قلبت را بر هیچ کس بسته نخواهم ، اما ساکن همیشه ای جز خود را نیز تاب نیاورم !
و بر سرزمین ذکر خوانده ات ، وقت ناراحتی و ناپاکی ، تنها با رعایت حریم ، وارد شوم.
قلب تو ،
محراب دوم من خواهد شد ...


تو را دوست دارم
بی آنکه بدانم چگونه و چه وقت و از کجا خواهی آمد
بی آنکه بدانم که کیستی و چیستی
تو را دوست دارم
همانند گلی که هنوز شکفته نشده ولی در خود نوری عظیم پنهان دارد
نوری سرشار از لطافت و زیبایی
نوری از جنس آتش
آتش عشقی آورده از بهشت
تو را دوست دارم
به خاطر آن " آنی " که خود کاشف آن خواهم بود
" آنی " که هرگز نخواهم توانست عشقم را از او برگیرم
تو را دوست دارم
نه چون چیزی تنها شخصی و برای خودم
بلکه چون چیزی جهانی
چیزی که سزاوار عشق من است


خوشبختی اش نیمه خواهد ماند
آنگاه که درک می کند
جز با یگانگی با اوی موحد با آن مرد بارانی نیامده
کامل نخواهد شد...


ندانستم که
مرغ آمین به راه بود
وقتی بی منظور زمزمه کردم :
رقص میان آتشم آرزوست ...


برای روح خم شده
زیر بار سنگین میوه های ناب و رسیده که به سمتش :
نه دستی است که پیش آید و از میوه اش سیر بخورد
و نه چشمی است که محو تماشای هیبت و زیبایی اش شود
و نه پشتی است که بر آن تکیه زند و خستگی و دردهایش را در پای او فرو ریزد
و نه مشامی است که به عطر تازگی و طراوتش خنک شود
و نه گوشی است که از صدای پیچش نسیم در برگ و بارش مست گردد
و نه باغبانی است که دورش حصار عشق کشد و به هرس تنهایی اش کمر بندد
چه دشوار است رنج توانگری ...


سکوتم از رضایت نیست ...


دلم را پذیرای هر صورتی کرده ام
عریان از هر نقش و نقاب ، عاری از هر قضاوت و داوری ، آزاد از هر پیوستگی و دلبستگی.
مرغزاری شده ام بهر غزالان ، دیری بهر راهبان ، کعبه ای بهر زایران ، بت خانه ای بهر بت پرستان .
پیرو مذهب عشق شده ام !
هر جا اشترانش بگردند ، دین و ایمان من آنجاست...
پ.ن 1: در جنون فقر و عریانیم امنی دیگر است یا رب این خلعت نگردد تنگ بر بالای من
پ.ن 2: چون حباب از خود کند قالب تهی ، دریا شود . ( صائب )


هدیه دادن عشق عظیم و پاکشان را به آدمی منوط به گرفتن چیزی از آنان نکردند ...
اگر کسی تورا با تمام مهربانیت دوست نداشت ، دلگیر مباش
تو با تمام مهربانیت زیبا ترین معصوم دنیایی.
خدایی را میشناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده
اما تنها یکی سپاسش میگوید و هزاران نفر کفر
چرا میپنداری بهتر از خداوند ترا قدردانی میکنند ؟
پس مرنج از ناسپاسیشان و برای شادیشان بکوش
که با مهربانی روحت آرام میگیرد و روحت بال و پر.
خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد .


آرامت می کند ، آرام...
اگر چه این خلوص را نفسمان می تواند به حرفه ای ترین صورت ، نقش بازی کند !
و عشق دادن ست
دادنی از درونی ترین و مقدس ترین جای دل
اگر انجا به خلوص رسد خالصانه می بخشد...


محبوبا ، کریما
موسی وشم ...
ربی ارنی انظر الیک م از دهان
من نمی افتد
و لن ترانی از دهان تو .
طاقت از کف داده ام از نوش
نیست از نیش ست
از آن شراب ( و اصطفیتک لنفسی ) که مرا به آن راه نیست هنوز
...
پ.ن : دل ، زان خواهم که بر تو نگزیند
کس جان ، زان که نه
زد بی غم عشق تو نفس
تن ، زانکه به
جز مهر تواش نیست هوس چشم ، از پی انکه خود ، تو را
بیند و بس


پرسید : خدای را دوست می داری؟
سکوت کردم ...
که اگر نه می گفتم ، کفر بود
و اگر بلی ، دروغ . که عملم به عمل دوستانش نمی مانست.
پ.ن 1 : ای خوشا در راه عشق و عاشقی سر به دار حلاج رسوا می شدم
پ.ن 2 :عاجزم ز گفتن . آن گفتنی که جان کندن ست و شنیدنش ، جان پروردن ...


این روزها با سرم راه می روم و نه پایم.
و عجیب آنکه :
دلم دچار ساییدگی می شود ...


و خوردن ميوه ترکيب ، زمینی ات کرد.
با ميوه عقل ، مکلف شدی
و ميوه علم ، مسئول کرده ات نمود.
میوه عشق مانده ...


آیا هرگز در کرم پروانه اثری از پروانه دیده ای ؟!
و زندگی اینگونه است :
گاه باید تنها امید بست به وعده های درونی که در گوش جان نجوا می کنند :
خواهی رسید ، خواهی شد
و برای خوش نیت کنندگان پر همت
تغیر خود از راه می رسد
اگر :
آزاده باشد ...


به سوختم
که ساختن در سوختن است !
خرابش کردم
که عمارت در خرابی است !
پ.ن : از سوختن گذشته ای یا نه ؟ برایم تعریف کن چگونه ای ...


آرمان ها ستارگان را مانند
لمس آنان مقدور دستان تو نیست
اما بسان دریانوردی به صحرای موج
آنها را به هدایت خود نشان می کنی
و بدین سان به سرنوشت خویش راه می بری.
پ.ن 1: بی هدفی اولین قدم برای غرق شدن است.
پ.ن 2 : از آرمانهایت برایم بنویس.


شکر آن است که نعمت نبینی , منعم را ببینی ...
پ.ن1: منعم , آن نعمت دهنده ست.
پ.ن2: یعنی نبینم که چگونه دوستم داری که بنگرم جای دوست داشتنم هست !
پ.ن3: یعنی نعمتهایت برایم نخود سیاه نشود و مرا با خودش نبرد و مشغول نکند .
پ.ن4: یعنی هر چه دارم امانتی توست.من چه حق تصرف و تصاحب و...دارم ؟
پ.ن5: آه منعم چقدر خیره نگاه کردنت بی هیچ طمع و خواستن نعمتی می چسبد...


تنها زمین تشنه است که قطره قطره آب را با عشق سر خواهد کشید.
پ.ن 1: عطش و طلب , همواره وفادار می ماند به آنچه در انتظارش بوده است .
پ.ن 2: اگر یافته ای مست مان نکرد از آن روست که طلب آن قدر که باید نبوده است .
پ.ن3: آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
پ.ن4: ای آب روشن , تو را با معیار عطش می سنجم ...



